1390/1/17

اینجا

درست تهِ این دل

یک چیزی هست

که تنگ شده است

یک چیزی که بهانه ی تو را می گیرد

به ویترین مغازه نگاه می کنم. دلم می خواهد یک عیدی حسابی دوست داشتنی

برایت بخرم.

اینجا

تهِ تهِ دلم

جایی که هیچ کس نمی بیند

یک نور است و یک لبخند

یک نور خیلی باریک

و یک لبخند خیلی محو

و مهم این است که هست

محو بودن و باریک بودنش مهم نیست....

چشم هایم را هم می بندم

که آن قطره اشکی که گوشه اش جا خوش کرده را

نبینی...

قرارم این بود که همیشه لبخند بزنم

که تو هیچ وقت چهره ام را بدون  لبخند نبینی


<%Morec%>
نوشته شده توسط فاطمه | لینک ثابت || نظرات(0) - ارسال نظر -