جان من سنگدلی، دل به تو دادن غلط است / بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
چشم امید به روی تو گشادن غلط است / روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است
رفتن اولی است ز کوی تو، ستادن غلط است ۱ / جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست / عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست
از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست / خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست
از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست / چه توان کرد؟ پشیمانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم؟
عاجزم، چاره ی من چیست؟ چه تدبیر کنم؟
اینجا
درست تهِ این دل
یک چیزی هست
که تنگ شده است
یک چیزی که بهانه ی تو را می گیرد
به ویترین مغازه نگاه می کنم. دلم می خواهد یک عیدی حسابی دوست داشتنی
برایت بخرم.
اینجا
تهِ تهِ دلم
جایی که هیچ کس نمی بیند
یک نور است و یک لبخند
یک نور خیلی باریک
و یک لبخند خیلی محو
و مهم این است که هست
محو بودن و باریک بودنش مهم نیست....
چشم هایم را هم می بندم
که آن قطره اشکی که گوشه اش جا خوش کرده را
نبینی...
قرارم این بود که همیشه لبخند بزنم
که تو هیچ وقت چهره ام را بدون لبخند نبینی
باز كن پنجرهها را كه نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه كنار هر برگ
شمع روشن كرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
كوچه یكپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن كرده ست
باز كن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
كه زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاك چه كرد
هیچ یادت هست
توی تاریكی شب های بلند
سیلی سرما با تاك چه كرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناك چه كرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور كن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
كه در این كوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاك جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز كن پنجره ها را
و بهاران را
باور كن
*فریدون مشیری*
در سایه این سقف ترک خورده نشستیم
بی حوصله و خسته و افسرده نشستیم
خاموش چو فانوس که در خویش خمیده است
پیچیده به خود با تن تا خورده نشستیم
یک بار به پرواز، پری باز نکردیم
سر زیر پر خویش فرو برده نشستیم
بر سنگ مزار دل خود مرثیه خواندیم
یک عمر به بالین دل مرده نشستیم
بر گرده ما خاطره خنجر یاران
با جنگلی از خاطره بر گرده نشستیم
ایینه هم، از دیده تردید مرا دید
با سایه خود نیز دل ازرده نشستیم
بر خاست صدا از در و دیوار، ولی ما
با این همه فریاد فرو خورده، نشستیم